در روزگاران قدیم مردی خبردار شد که در سرزمینی بسیار دور شعله ای مقدس وجود دارد که وجودش گرمی بخش زندگی خواهد بود .
پس به راه افتاد تا به شعله مقدس برسد . باخود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهم آورد من هم آن را به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید .
سر انجام به آن شعله رسید وبارقه ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد. در طول راه دائم نگران بود که مبادا شعله اش خاموش شود .راه زیادی پیمود وبه سرزمین خود رسید . در راه به مردی برخوردکه سرپناهی نداشت و از سرما می لرزید . با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله مقدس به این مرد بدهم .ولی تردید کرد که این شعله مقدس است و نباید به انسان معمولی مانند او بدهم . خواست به راه خود ادامه دهد که تصمیم گرفت که آن مرد را هم در شعله خود شریک کند تا او نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد . به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت وباران باریدن گرفت. مرد تلاش کرد جلوی خاموش شدن شعله را بگیرد ولی موفق نشد وسر انجام شعله اش خاموش شد .
راه بسیار زیادی را آمده بود و بازگشت دوباره دو توانش نبود ولی می توانست به پیش مرد بی سر پناه برگردد وشعله ای از او بگیردوبا شعله ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه برگشت.
بارباراهاگ